برچسب ها :
موضوع : مطالب جالب , ,
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان باران الماسی و آدرس baranmr.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 35
بازدید هفته : 1
بازدید ماه : 50
بازدید کل : 122664
تعداد مطالب : 105
تعداد نظرات : 87
تعداد آنلاین : 1
مهدی (عج) جان، آلودگی هوا که سهل است.!
آلودگی دلهایمان نیز از هشدار گذشته
و نفس هایمان به شماره افتاده،
سالهاست زندگی مان تعطیل رسمی ست
هوای باریدن نداری مولا..؟
همه چشم اندازها وقتی زیباست
که نمره ی عینک مهربانی شما 20 باشد ...
ابلیس میگوید: من در پنج مورد، دیگر چاره و حیلهای ندارم
که بتوانم بنیآدم را قبضه کنم و غیر این موارد،
انسانها در قبضة قدرت و وساوس من هستند:
1. کسی که با نیّت راست و درست به خداوند
پناهنده شود و در تمامی کارهایش به خدا تکیه کند
و به حبل او چنگ بزند؛
2. کسی که در طول روز و شب، ذکر مدام و
توجّه مستمرّ به حق تعالی داشته باشد؛
3. کسی که برای برادر مؤمنش بپسندد
و راضی باشد، هرچه را برای خود میپسندد و راضی است؛
4. کسی که در وقت رسیدن سختیها ومصائب،
بیتابی و ناشکری نکند و راضی به قضای الهی باشد؛
5. کسی که راضی و خشنود باشد، به آنچه که
خداوند برای او روزی و مقدّر نموده و برای روزی خود
مهموم و غمگین و ناراضی نباشد.
گفت:«لطفاً این پرونده ها را بشمار» …
گفتم:«مثل هفته قبل … هنوز به سیصد تا هم نرسیده».
غمی روی چهره اش نشست.
گفت: «یاران من کی کامل می شوند؟…»
اللهم عجل لولیک الفرج
از یکی از بزرگان اهل معنی پرسیدن:
علت این که عصرهای جمعه دل انسان
میگیرد و غمگین میشود چیست؟
خاطره ای شنیدنی از بچه های تفحص اصفهان:
یکی از بچه های تفحص اصفهان می گفت :
رفتیم در خونه ی شهید خبر بدیم که
بیایید استخوان های شهیدتون معراج شهداست.
بیایید تحویل بگیرید. می گفت رفتیم
در زدیم دختری اومد در رو باز کرد .
گفتم شما با این شخص چه نسبتی دارید؟
گفت : بابامه چی شده؟ گفتم :
جنازشو پیدا کردن میخوان پنج شنبه ظهر بیارن.
دیدم دختره گریه کرد . گفت یه خواهش دارم
رد نکنید . گفت : حالا که بعد این
همه سال اومده ظهر نیاریدش شب جنازه رو بیارید .
شب شد همون روز مدنظر تابوت رو با
استخوان ها برداشتیم ببریم به همون
ادرس . تا رسیدیم دیدیم
کوچه رو چراغ زدن ...ریسه کشیدن ...شلوغه میان میرن
گفتیم چه خبره ؟! رفتیم جلو گفتیم
اینجا چه خبره ؟ گفتن : عروسی دختر این
خونست ! می گه تا اومدیم برگردیم
دیدیم دختره با چادر دوید تو کوچه گفت :
بابامو نبرید . من ارزو داشتم
بابام سر سفره ی عقد بیاد من مهمونی گرفتم.
هرکی از در میاد می گه :
بابات کجاست ؟ بابامو بیارید ! باباشو بردیم چهارتا
استخوان گذاشت کنار سفره ی عقد .
استخوان دست باباش وبرداشت کشید
رو سرش گفت: بابا دخترت عروس شده ..................
شهدا شرمنده ایم ..........
تولد انسان روشن شدن کبریتی است
و مرگش خاموشی آن!
بنگر در این فاصله چه کردی؟!
گرما بخشیدی؟!
یا
سوزاندی؟!
کلید رهایی از مشکلات و غصه ها اعتماد،
امید و واگذاری کارها به خداوند است
و راه آن بندگیست.