
برچسب ها :
موضوع : خواندنی ها , ,
تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک ابتدا ما را با عنوان باران الماسی و آدرس baranmr.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.
| |
وب : | |
پیام : | |
2+2=: | |
(Refresh) |
خبرنامه وب سایت:
آمار
وب سایت:
بازدید دیروز : 6
بازدید هفته : 31
بازدید ماه : 31
بازدید کل : 122645
تعداد مطالب : 105
تعداد نظرات : 87
تعداد آنلاین : 1
(بسم الله الرحمن الرحیم)
هوای لبخند هایت را داشته باش که روزگار روزگاره ناچاریست
روزگار بی مولا روزگار درد و غم است روزگار بی لبخند است
و من به که پناه برم از این همه درد جز تووقتی سیرم از سیلی
و لگدی که روزگار به من زده است و من هنوز بی توام هنوز آدم نشده ام
من با غم زمانه کنار میایم اما با غم مولا نه که خود بار ها غم گذاشته ام
روی دل مولای مازروزگار بی مولا دیگر نمی نویسم
مهدی (عج) جان، آلودگی هوا که سهل است.!
آلودگی دلهایمان نیز از هشدار گذشته
و نفس هایمان به شماره افتاده،
سالهاست زندگی مان تعطیل رسمی ست
هوای باریدن نداری مولا..؟
گفت:«لطفاً این پرونده ها را بشمار» …
گفتم:«مثل هفته قبل … هنوز به سیصد تا هم نرسیده».
غمی روی چهره اش نشست.
گفت: «یاران من کی کامل می شوند؟…»
اللهم عجل لولیک الفرج
خاطره ای شنیدنی از بچه های تفحص اصفهان:
یکی از بچه های تفحص اصفهان می گفت :
رفتیم در خونه ی شهید خبر بدیم که
بیایید استخوان های شهیدتون معراج شهداست.
بیایید تحویل بگیرید. می گفت رفتیم
در زدیم دختری اومد در رو باز کرد .
گفتم شما با این شخص چه نسبتی دارید؟
گفت : بابامه چی شده؟ گفتم :
جنازشو پیدا کردن میخوان پنج شنبه ظهر بیارن.
دیدم دختره گریه کرد . گفت یه خواهش دارم
رد نکنید . گفت : حالا که بعد این
همه سال اومده ظهر نیاریدش شب جنازه رو بیارید .
شب شد همون روز مدنظر تابوت رو با
استخوان ها برداشتیم ببریم به همون
ادرس . تا رسیدیم دیدیم
کوچه رو چراغ زدن ...ریسه کشیدن ...شلوغه میان میرن
گفتیم چه خبره ؟! رفتیم جلو گفتیم
اینجا چه خبره ؟ گفتن : عروسی دختر این
خونست ! می گه تا اومدیم برگردیم
دیدیم دختره با چادر دوید تو کوچه گفت :
بابامو نبرید . من ارزو داشتم
بابام سر سفره ی عقد بیاد من مهمونی گرفتم.
هرکی از در میاد می گه :
بابات کجاست ؟ بابامو بیارید ! باباشو بردیم چهارتا
استخوان گذاشت کنار سفره ی عقد .
استخوان دست باباش وبرداشت کشید
رو سرش گفت: بابا دخترت عروس شده ..................
شهدا شرمنده ایم ..........
خوش به حال انار ها و انجیر ها…
دلتنگ که می شوند میترکند…….
“اللهم عجل لولیک الفرج”